رضا قليخان هدايت
789
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كشيد و راند و برد و كوفت اندر دار ملك تو * سلح قاآن قلم هامان علم خاقان دهل سنجر ز مدح تست در طبع و دل و كلك و خط خسرو * هنر مضمون شكر معجون درر مكنون گهر مضمر الا تا زايد و آيد الا تا خيزد و تابد * گل از خار و خز از تار و تف از نار و خور از خاور مبادا هيچ روز و ساعت و وقت و نفس خالى * نگين ز انگشت و جام از مشت و خز از پشت و تاج از سر رباعيات از شعلهء عشق هركه افروخته نيست * با او سر سوزنى دلم دوخته نيست گر سوخته دل نهاى ز ما دور كه ما * آتش به دلى زنيم كو سوخته نيست * * * هجرت كه به جان من درويش آمد * گويى نمكى بر جگر ريش آمد مىترسيدم كز تو شوم روزى دور * ديدى كه همان روز بدم پيش آمد * * * هوشم نه موافقان خويشان بردند * آن كجكلهان مو پريشان بردند گويند چرا تو دل به ايشان دادى * باللّه كه من ندادم ايشان بردند * * * من بودم دوش و آن بت بندهنواز * از من همه لابه بود و از وى همه ناز شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد * شب را چه گنه قصهء ما بود دراز * * * اى از تو مرا اميد بهبودى نه * با من تو چنان كه پيش ازين بودى نه مىدانستم كه عهد و پيمان مرا * درهم شكنى ولى به اين زودى نه